تبليغاتX
حال تو حال

حال تو حال

اگردین نداری آزاد مرد باش(امام حسین(ع)).

:: اس ام اس های گلچین و جدید

خوب امروز با گلچيني از جديدترين، باحال ترين و كارامدترين اس ام اس هاي عاشقونه ، سركاري ، نصفه شبي ، طنز و... اومدم .
  1. اصولا آدما 3 دسته هستند: دسته اول، دسته دوم، و از همه مهمتر دسته سوم!
  2. اين جمله چند غلط املايي دارد؟ «شوراي عمنيط براي جلوگيري اذ جنگ طشكيل شدح عسط» علف) ثه  ب) چحار  ج) حفت  د) ياضدح
  3. زندگي تفسير سه کلمه است : خنديدن .... بخشيدن .... و فراموش کردن .... پس.... بخند .... ببخش .... و فراموش کن
  4. يه سوال برام پيش اومده، شبا كه ميگن: "بگير بخواب" چي رو بايد بگيريم؟؟؟
    بيخيال حالا، بگير بخواب!!
  5. اين اس ام اس رو فرستادم فقط براي اينکه مشغول باشي و دست تو دماغت نکني !!!
  6. ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد ........ از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست
  7. فرق تو با روز چیه؟ روز باید 30 تاش رو جمع کنی تا 1 ماه بشه اما تو همین جوری ماهی
  8. سلام من از اداره برق مزاحم می شم شما شاکی خصوصی دارین آخه برق چشماتون یه نفر رو کشته
  9. توي زندگي انتخاب 2 چيز خيلي سخته .؟ يکي زن و يکي هم هندوونه
  10. (اس ام اس نصفه شبي) شركت الجي شما را به ديدن ادامه خواب دعوت مي كند
  11. یه روز گرگه میره در خونه شنگول و منگول در میزنه میگه منم منم مادرتون درو باز کنید .  یدفعه پلنگ صورتی درو باز میکنه میگه از اینجا رفتن
  12. گرگه بعد از كلي جستجو آي دي شنگول و منگول رو گير مياره، بعد از كلي چت كردن باهاشون قرار مي ذاره. وقتي مي ره سر قرار مي بينه چوپان دروغ گو اومده !!!
  13. الهي کارت سوخت ماشينم بشي تا هميشه و همه ساعت دنبالت باشم
  14. ميدوني "اسكل" به كي ميگن؟
    برو پايين
    .
    .
    .
    .
    ميدوني اسكل به كي ميگن؟
    .
    .
    .
    برو بلا
  15. دوست دارم تو سیب باشی و من چاقو پوستتو بکنم می دونی چرا؟؟؟
    چون چاقو بخواد پوست سیب رو بکنه باید همش دورش بگرده
  16.                           منبع=http://www.sadtasalam.blogfa.com/cat-2.aspx

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط همدم  | 

"جوکستان"

لطیفه

يه آقايي داشته نوار روضه گوش میداده میزنه آخر نوار ببینه شام ميدن یا نه

پيروزي افتخار آميز دانشمندان ايراني در عرصه انرژي هسته اي ... ادامه...


 ادامه مطلب را در ايــــنجا ببيــــنيد...
 
 

 

منبع=http://www.sadtasalam.blogfa.com/cat-2.aspx


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 7:34 بعد از ظهر  توسط همدم  | 

:: جک های جدید

      به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟

 

 اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خيانت نکني که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتي بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنيا به من مي گن اصغر ويبره!

 

      پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"

 

             يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت  هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!!

 

پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟»

 

پزشك:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.»
بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يك حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عكس بگيرم.»

 

اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:
« اين جا چهار راه سعدي است؟»
شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.»

 

پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست كه مي گفتيد اولين دفعه كه ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟»
پدر: «بله پسرم!»
پسر: «باز هم يادتان هست كه هميشه مي گوييد تاريخ تكرار مي شود؟»
پدر:« بله پسرم!»
پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تكرار شد.»

 

مشتري: « اين كت چند است؟»
فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.»
مشتري: « واي! اون يكي چي؟»
فروشنده: « دو تا واي!»

 

روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد.
او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي كند.»
شخص عيادت كننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»

 

شخصي ساعتش كار نمي كرد. رفت گشت، برايش كار پيدا كرد.

 

اولي:« از بس استراحت كردم، خسته شدم.»
دومي:« خب يك كم استراحت كن.»

 

معلم: «مريم! اگر هم شاگردي ات، سارا، هزار تومان به تو بدهد و
دوباره پانصد تومان ديگر هم بدهد، در مجموع چه قدر پول خواهي داشت؟»
در همين موقع سارا با عصبانيت مي گويد:« اجازه! ببخشيد، از كيسه خليفه مي بخشيد؟! »

 

اولي:« اگر تلويزيونم روشن نشد، چه كار كنم؟»
دومي: «هلش بده، بگذار كانال دو.»

پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند، مثلاً مي گويند فرش  مرش، كتاب متاب، اسباب مسباب؟ »
پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين كار آدم هاي بي سواد مي سواده!»

 

معلمي در كلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي كه در دست معلم بود نگاه كرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يك صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از كفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»

 

 

منبع=http://www.sadtasalam.blogfa.com/cat-2.aspx

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط همدم  |